حكيم ابوالقاسم فردوسى

938

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بايران زمين در ابا يوز و باز * چنانچون بود شاه گردن فراز شنيدن سخنهاى ايرانيان * همانا ز جنبش نيايد زيان بگويى تو نيز آنچ اندر خورد * خردمندى و دورى از بىخرد ز راى بدان دور دارى منش * بپيچى ز بيغاره و سرزنش چو بشنيد منذر ورا هديه داد * گسى كردش از شهر آباد شاد [ آمدن بهرام گور در جهرم و رفتن ايرانيان به نزد او ] خود و شاه بهرام با راى زن * نشستند و گفتند بىانجمن سخنشان بران راست شد كز يمن * بايران خرامند با انجمن گزين كرد از تازيان سى هزار * همه نيزه داران خنجرگزار بدينارشان يك سر آباد كرد * سر نامداران پر از باد كرد چو آگاهى اين بايران رسيد * جوانوى نزد دليران رسيد بزرگان ازان كار غمگين شدند * بر آذرِ پاك برزين شدند ز يزدان همى خواستند آنك رزم * مگر باز گردد بشادى و بزم چو منذر بنزديك جهرم رسيد * بران دشت بىآب لشكر كشيد سرا پرده زد راد بهرامشاه * بگرد اندر آمد ز هر سو سپاه بمنذر چنين گفت كاى راى زن * بجهرم رسيدى ز شهر يمن كنون جنگ سازيم گر گفت و گوى * چو لشكر به روى اندر آورد روى به دو گفت منذر مهان را بخوان * چو آيند پيشت بياراى خوان سخن گوى و بشنو از يشان سخن * كسى تيز گردد تو تيزى مكن بخوانيم تا چيستشان در نهان * كرا خواند خواهند شاه جهان چو دانسته شد چارهء آن كنيم * گر آسان بود كينه پنهان كنيم ور ايدون كجا كين و جنگ آورند * بپيچند و خوى پلنگ آورند من اين دشت جهرم چو دريا كنم * ز خورشيد تابان ثريّا كنم بر آنم كه بينند چهر ترا * چنين برز و بالا و مهر ترا خردمندى و راى و فرهنگ تو * شكيبايى و دانش و سنگ تو نخواهند جز تو كسى تخت را * كله را و زيبايئ بخت را ور ايدونك گم كرده دارند راه * بخواهند بردن همى از تو گاه من و اين سواران و شمشير تيز * بر انگيزم اندر جهان رستخيز ببينى برو هاى پر چين من * فداى تو بادا تن و دين من چو بينند بىمر سپاه مرا * همان رسم و آيين و راه مرا همين پادشاهى كه ميراث تست * پدر بر پدر كرد شايد درست سديگر كه خون ريختن كار ماست * همان ايزد دادگر يار ماست كسى را جز از تو نخواهند شاه * كه زيباى تاجى و زيباى گاه ز منذر چو شاه اين سخنها شنيد * بخنديد و شادان دلش بردميد چو خورشيد بر زد سر از تيغ كوه * ردان و بزرگان ايران گروه پذيره شدن را بياراستند * يكى دانشى انجمن خواستند نهادند بهرام را تخت عاج * بسر بر نهاده بها گير تاج